خرید بک لینک
در باب مستی در روز های پایانی پاییز! ساعت 7:50 از خونه خارج می شم و با هر قدم سرعتمو زیاد می کنم!بادیدن شلوغی خیابون به این فکر می افتم که پیاده برم! ولی کجا؟ اسم خیابونی که تو ذهنم بود بوستان 6 بود و پلاک 64! 8:10 به پلاک می رسم خبری نیست!لابد بوستان 5 بوده!یا پلاک 46 یا 66 یا48 !یا خیابونه بوستان 7 !تک تک ادرس ها رو می گردم!من مستم! 8:35 من بچه ی همین محله ام ولی هیچ کدوم از این خیابونارو ندیدم!گیج شدم !به یه سوپری می رسم! ((ببخشید می شه ی زنگ بزنم؟)) ((بیبنم چی میشه....)) (کسی جواب نمی ده!) ((ممنون)) . . . 8:45 اسمم چی بود؟من کی ام؟ نا امید از همه جا سعی می کنم راه خونه رو پیدا کنم! به پاسداران می رسم پلیس توی ماشینش نشسته بود و بلند گوش دستش! ((پارسا پارسا)) . . . مگه چقدر مستم کردم؟ خندم می گیره! و شروع می کنم به صحبت کردن با خودم و فحش و بد و بی راه به خودم! من کیم؟ 9:00 به خونه می رسم... میزمو می گرم ادرس گلستان 6 پلاک 48!

برچسب: نویسنده: آرتمیس خلیلی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 2:18

صفحه بندی