به نام خدا
امسال سال در حوالی ما سال سختی بود...
آخر های اسفند سال پیش بود که در پیر شدم از همان درگیری ها که می دانی و می دانم... یک جورهایی عشقی خانه بر انداز...چند روز مانده به سال نو با پسر خاله ام(فرید)به سفر رفتیم به شمال و من خراب خراب تر شدم نابود به تهران بازگشتیم و سال تحویل شد...با خانواده به سفر رفتیم خراب تر ...
در جنوب ایران سیل آمد برای کمک رفتم به هراه چند دوست عزیز ... کمی حالم بهتر شد...فروردین در کما گذشت...چند روز مانده به اردیبهشت با دوست جدیدی آشنا شدم الکل بر روی آتش...دوستی که مرا با دود و قلیان و غم سازی آشنا کرد. و من با سرعت نور شروع کردم به انحتات ماه مبارک رمضان امد یعنی حوالی خرداد خودمان ...روز ها کلاس ها را خواب می ماندم و شب به قلیان و علافی طی می شد درس ها (که بسیار بسیار هم سنگین بود) نخوانده رها شده بود...امتحانات امد مرا نابود کرد و رفت...خسر الدنیا و الاخره! بعد از ماه مبارک که اول فرجه های دانشگاه بود برای درسی به سفر علمی رفتم یک سفر بی نظیر که شاید در باره اش نوشتم...
تابستان شد. اول تابستان بسیار دوست داشتم جایی کار پیدا کنم نشد...سفر بسیار کردم جز سفر و چند کلاس کاری نداشتم...حال و روز ام رو به بهبود داشت اما همچنان خراب بودم...پاییز شد یعنی بهار من...خودم را پیدا کردم البته کمک های فراروان آقای نصیری نباید ناگفته بماند...آبان همراه بود با اعتراضات سراسری البته در آن زمان من بیشتر کتاب خانه بودم و باخودم خلوت داشتم...خود را ساختم روز ها کتاب می خواندم یا با درس ها مشغول یودم...تا اینکه روزی دکتر فرامرزی را در محوطه ی دانشگاه دیدم و به من گفت اگر دوست داری برای کار به آزمایشگاه من بیا...رفتم . این شدم فصل جدیدی در زندگی ام...پاییز رو به پایان داشت و امتحانات شروع شد در میان اعتراضات و قتل سردار سلیمانی ... امتحان ها را دادم بهتر از همیشه! آسمان شاد و زمان...
همه چیز رو به بهبود و رشد داشت ترم تمام شد و چند سفر فوق العاده رفتم... چیزی از شروع ترم نگذشته بود که ویروسی جدید دنیا را در نوردید... همه جا تعطیل شد و من در خانه مشغول مطالعه و درس...
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: آرتمیس خلیلی